عرض مشاركة مفردة
قديم 27-05-2015, 03:32 AM
الصورة الرمزية لـ alyatem
alyatem alyatem غير متصل
عضو نشط وفعّال
 

رقم العضوية : 25912

تاريخ التّسجيل: Mar 2006

المشاركات: 11,571

آخر تواجد: 18-11-2015 01:18 AM

الجنس: ذكر

الإقامة: ارض الله الواسعة


کتاب الوصیة، یکی از اصول معتبر روایی شیعه است از عیسی بن مستفاد بجلی(د. ۲۲۰هق.)، از اصحاب امام موسی کاظم و امام جواد علیهماالسلام.

وی در این کتاب روایاتی از امام هفتم درباره وصایت و جانشینی حضرت علی علیه‌السلام نقل کرده است که بسیار مهم هستند.

اگرچه متن اصلی «الوصیة» در دست نیست اما محقق عالیقدر، استاد قیس عطار، در تلاشی ارجمند، بر اساس روایات منقول از آن کتاب در آثار بعدی، متن کتاب را بازسازی کردند و در سال ۱۳۸۷توفیق انتشار آن نصیب کتابخانه تخصصی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، مشهد شد. (مشخصات کتابشناسی)

اینک به لطف استاد عبدالحسین طالعی، این کتاب به زبان فارسی ترجمه و برای علاقه‌مندان فارسی زبان به وصی رسول صلی الله علیه و آله، امیرمؤمنان علی علیه‌السلام قابل استفاده است.

کتاب در قطع رقعی با یکصد و شصت صفحه و جلد شومیز توسط کتابخانه تخصصی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و انتشارات عروج اندیشه در مشهد به چاپ رسیده است.

پیشتر مقدمه استاد عطار توسط جناب آقای طالعی ترجمه و در مجله آینه پژوهش منتشر شده بود.

متن مقدمه محقق؛ منتشر شده در مجله آینه پژوهش ش۱۲۱
مؤلف: عیسی بن مستفاد بجلی (د. ۲۲۰هق.)
انتشارات: کتابخانه تخصصی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، مشهد
سال انتشار: ۱۳۹۰

عيسى بن مستفاد بجلّى و كتاب الوصية
شيخ قيس بهجت عطار
ترجمه عبدالحسين طالعى

1. شرح حال
تاريخ, محل ولادت و محل رشد عيسى بن مستفاد (160؟ ـ 220 ق؟) را به طور دقيق و روشن نمى دانيم; چون كتاب هاى رجال, در غالب موارد, از بيان اين گونه امور, غفلت مى ورزند و به مواردى مانند برخى روايات او اكتفا مى كنند. آنچه درباره اش گفته اند, مشايخ حديثى و راويان اوست. گاهى بعضى از اين امور را نيز نگفته و به بيان حال او ـ از جهت جرح و تعديل ـ اكتفا مى كنند. اگر در اين موارد نيز سكوت كنند, آن راوى به عنوان مجهول معرفى مى شود.
ولى بنابر آنچه روشن خواهد شد عيسى بن مستفاد كتاب الوصية را از امام ابوالحسن كاظم(ع) روايت كرده, مى توانيم به جزم بگوييم كه او در سال 160 حيات داشته است.
توضيح اينكه: امام كاظم(ع) پس از شهادت پدر برومندش امام صادق(ع) در سال 148 ق عهده دار امامت شد; يعنى عيسى, علوم خود را كه از امام كاظم(ع) برگرفته, قبل از اين سال نبوده است; چون روش شيعه اين بوده كه علوم خود را از امام ناطقى بگيرد كه امور امامت را به عهده دارد, نه امامى كه در آن زمان ساكت است ـ و عهده دار امامت نيست.
وقتى زندگانى امام كاظم(ع) را به طور اجمال بعد از سال يادشده تا زمان شهادت حضرتش, بررسى كنيم ـ كه به زهر در زندان سندى بن شاهك به امر هارون الرشيد در سال 183 روى داد ـ مى بينيم اين دوره, به دو بخش تقسيم مى شود:
بخش اول, سال هاى 148 ـ 170, يعنى بقيه دوره حكومت منصور دوانيقى (م 158), تمام دوره حكومت مهدى عباسى (م169) و تمام دوره حكومت موسى هادى عباسى (م 170).
امام(ع) در اين دوره ها, تحت فشار سلطه عباسى و جاسوسان آنها بود و در شدت تنگنا و تشديدهاى حكومتى به سر مى برد; اما در اين دوره, حضرت را از مدينه منوره به بغداد نكشاندند, مگر در زمان حكومت مهدى عباسى كه امام(ع) را به بغداد آورد و ايشان را زندانى كرد; آن گاه در پيِ يك رؤيا; يعنى روزگارى كه آن جناب را آزاد كرد و حضرتش به مدينه بازگشت.2
بخش دوم, ميان سال هاى 170 ـ 183 بود كه دوره بسيار سخت و دردناكى است; يعنى روزگارى كه امام(ع) در دوران حكومت هارون الرشيد گذرانيد و بيشتر آن ايام, تحت نظر و درون زندان بود.
خوارزمى در كتاب مناقب3 و علامه طبرسى در تاج المواليد4 و ديگران آورده اند كه امام كاظم(ع) ده سال در زندان هارون الرشيد به سر برد; از زندان عيسى بن جعفربن منصور عباسى در بصره, به زندان هاى بغداد; آغاز دوران زندانى او از زندان فضل بن ربيع آغاز شد. پس از آن زندان فضل بن يحيى كه گشايشى مختصر در كار امام(ع) پديد آمد و پس از آن زندان سندى بن شاهك بود كه حضرتش را به امر هارون الرشيد, مسموم كرد.
دقيقاً نمى دانيم چه زمانى عيسى احاديث وصيت را از امام كاظم(ع) شنيده است; در دوره اول (148 ـ 170) بوده است يا دوره دوم (170 ـ 183)؟ آيا اين احاديث را در مدينه منوره شنيده است؟ در اين صورت, در زمان رفتن به حج بوده يا در آنجا مستقر بوده و احاديث را مى گرفته است؟ يا اينكه در بغداد, احاديث را فرا گرفته و در اين صورت, در زمانى بوده است كه امام زير ديدگان جاسوسان حكومت بوده است يا در دوره هاى موقتى كه حضرتش مختصرى گشايش داشت؟ هر دو احتمال, وارد است.
در اينجا, مقدار قطعى را درنظر مى گيريم و فرض مى كنيم در دوره دوم, يعنى بعد از سال 173, احاديث را از امام(ع) فراگرفته است. چنان كه گفتيم, حضرتش ده سال در زندان هاى هارون محبوس بود; زيرا حدود سال 173 آن جناب را از بصره به بغداد آوردند و در سال 183 به شهادت رسيد. طبق اين فرض, عيسى در همان حدود زمانى, به امام(ع) پيوست و از حضرتش روايت كرد.
اگر دورترين احتمالات را در نظر بگيريم, عيسى در اين دوره, نوجوانى مميز بوده است ـ كه تحمل روايت و اداى آن را بعد از بلوغ صحيح مى داند ـ پس بايد در آن سال ها سيزده سال داشته باشد; به عنوان حد متوسط براى تمييز و صحت تحمل روايت. در اين صورت, بايد مدتى از زمان را بدان افزود كه با امام ملازمت داشته و از چشمه جوشان معارف حضرتش سيراب شده است; تا آنجا كه مورد وثوق آن جناب قرار گرفته است; به گونه اى كه امام, نكات مهمى از امور امامت و پاره اى از اسرار الهى را به او انتقال مى دهد; چنان كه در اثناى مطالب كتاب الوصية به آن تصريح مى كند.
تمام اين قرائن, ما را به آنجا مى رساند كه براساس دورترين فرض ها, تخمين بزنيم عيسى در حدود سال 160 زنده بوده است ترجيح هم بر اين است كه فرض كنيم وى, اين احاديث را در بغداد, از امام شنيده است, نه در مدينه.
در تأييد اين استنتاج و فرض, مى توان گفت: شاهد كثرت روايات او از امام كاظم(ع) هستيم, در حالى كه او را در زمره اصحاب امام رضا(ع) نشمرده اند; با اين حال نام او را در ضمن ياران امام جواد(ع) مى بينيم. از اين نكته مى توان نتيجه گرفت: تولد و وفات او در بغداد بوده است; لذا در زمره ياران امام رضا(ع) نبوده است تا در مدينه و پس از آن در خراسان اقامت داشته باشد, بلكه دانشمندان رجال فقط به اين تصريح اكتفا كرده اند كه عيسى از اصحاب امام كاظم و امام جواد(ع) بوده است; دو امامى كه مدتى از عمر خود را تا زمان شهادت, در بغداد گذرانده اند. اين نكته را نيز بايد در نظر گرفت كه او نابينا بوده است و عادتاً, انتقال و مسافرت در آن زمان دشوار بوده; مگر براى اداى فرايض (مانند حج) يا ديگر حالات ضرورى كه او را به تحمل دشوارى هاى سفر, ناگزير مى ساخت.
در دو مورد, كلامى از امام كاظم(ع) مى بينيم كه روحيات عيسى بن مستفاد را نشان مى دهد. در صدر حديث اول, مى خوانيم كه امام كاظم(ع) به عيسى مى فرمايد: (تو, تن به كلامى نمى دهى, مگر اينكه ريشه ها و سرآغاز علم را بجويى. به خدا سوگند كه تو براى تفقه (ژرف نگرى و ژرف بينى) مى پرسى).
نيز در ضمن حديث سى و دوم, مى خوانيم: درباره آخرين نماز پيامبر(ص) امام كاظم(ع) مى فرمايد: (مطلب, چنان نيست كه گفته اند; اما تو ـ اى عيسى ـ بسيار در امور, كندوكاو مى كنى و رضايت نمى دهى مگر به ريشه يابى آن). در برابر اين سخن, عيسى به امام(ع) مى گويد: (پدر و مادرم فدايت باد. من در مورد مسئله اى مى پرسم كه براى دينم از آن سود ببرم و به فقاهت برسم; از نگرانيِ اينكه ندانسته گمراه شوم; ولى چه زمانى مى توانم كسى مانند شما بيابم كه حقايق را برايم روشن سازد؟)
از اين عبارات برمى آيد كه عيسى, ملازم امام كاظم(ع) و از ياران مخلص حضرتش بوده است; همچنين از اين كتاب مى فهميم عيسى, تمام اهتمام خود را به امرى مهم مصروف داشته است كه اهميت بنيادين دارد; نيز اين امر, او را از مطلب فروع دين و احكام بازداشته است; به ويژه در زمانى مثل زمان حكومت هارون الرشيد كه مسائل عقايد, اهميت و جايگاه ويژه اى يافته است.
نكته ديگر اينكه: اگر امام كاظم(ع) عيسى بن مستفاد را مخلص و امين در كتمان اسرار نمى يافت, چگونه در فضاى حكومت عباسى, با او درباره وصايت پيامبر(ص) سخن بگويد; در حالى كه تمام اصرار دستگاه خلافت بر آن بود كه نشان دهد عباس براى جانشينى پيامبر, سزاوارترين فرد بود.
از سوى ديگر, مستفاد, پدر عيسى نيز همين ويژگى را نسبت به امام صادق(ع) داشت. در حديث سى و يكم همين كتاب مى خوانيم: عيسى, كلامى را كه پدرش مستفاد از امام صادق(ع) درباره وصايت شنيد, به محضر امام كاظم(ع) عرضه مى دارد و حضرتش آن كلام را تصديق مى كند. چنين اصالت خانوادگى و التزام به تشيع, در چنان موقعيت زمانى دشوار, اهميت فراوان دارد.
علاوه بر آن, عيسى بعد از امام كاظم(ع) زنده ماند و دقيقاً در سال شهادت امام جواد(ع) ـ يعنى سال 220 هجرى ـ درگذشت.
اين نكات, خلاصه اى از شرح حال عيسى بن مستفاد و ارتباط او با امام كاظم و امام جواد(ع) است. درباره جايگاه اين راوى امامى از ديدگاه رجالى در سطور آينده سخن مى گوييم.

2. عيسى بن مستفاد در ميزان علم رجال
كتاب هاى رجالى درباره عيسى بن مستفاد سخن گفته اند; در عين حال, درباره دو تن ديگر سخن گفته اند كه آنها را با او پيوند داده اند; يعنى عيسى الضعيف و عيسى الضرير.
شخصيت موردنظر ما, عيسى بن مستفاد است كه كنيه اش ابوموسى و لقبش بجلى بود. او ضرير (نابينا) بود. اين موارد به تصريح علماى علم رجال رسيده است; از جمله نجاشى (رجال نجاشى, ص 297), طوسى (فهرست, ص 116), ابن داوود (رجال, قسم دوم, ص 265), علامه حلى (رجال, قسم دوم, ص 242), قهپايى (مجمع الرجال, ج 4, ص 306), شبسترى (احسن التراجم, ج 1, ص 448); تفرشى (نقد الرجال, ص 262), ابوعلى حائرى (منتهى المقال, ج 5, ص 169), كاظمى (هداية المحدثين, ص 169), استرآبادى (منهج المقال, ص 256) و ديگران.
مامقانى يك وصف ديگر به او افزوده است: (ابوموسى البجلى الضرير الضعيف) (تنقيح المقال, ج 2, ص 363). علت اين تعبير, پيونددادنِ همان دو اسم يادشده به عيسى و مستفاد است كه برخى از كتب رجالى اين سه تن را جداگانه ياد كرده اند; از جمله معجم رجال الحديث كه علاوه بر عيسى بن مستفاد,5 از دو تن ديگر ياد كرده, مى نويسد: (كلينى حديثى از عيسى ضرير به اين طريق آورده است: على بن ابراهيم, عن ابيه, عن ابن ابى عمير, عن الحسين بن احمد المنقرى, عن عيسى الضرير عن ابى عبداللّه(ع);6 و حديثى از عيسى ضعيف, بدين طريق آورده است: (على بن ابراهيم, عن ابيه, عن ابن ابى عمير, عن الحسين بن احمد المنقرى, عن عيسى الضعيف عن ابى عبداللّه(ع)).7
آيت اللّه خويى يادآور مى شود: شيخ طوسى و شيخ صدوق, طريقى مانند طريق كلينى تا (عيسى ضعيف) آورده اند; با اين تفاوت كه در طريق صدوق به جاى (حسين بن احمد), (محسن بن احمد) آمده است, كه به عقيده سيد خويى, اين تحريف است.
آيت اللّه خويى همچنين به دليل اتحاد اسم ها و طريق ها (راوى و مروى) به طور قطع مى گويد: اين دو تن (عيسى ضعيف و عيسى ضرير) يكى هستند (معجم رجال الحديث, ج14, ص 229). اين مطلب روشن است; چنان كه پيش از ايشان, علامه مامقانى ـ ذيل نام عيسى ضعيف ـ چنين گفته است (تنقيح المقال, ج 2, ص 361).
اما سخنى از علامه مامقانى كه مورد توافق ديگران نيست, آن است كه اين دو نام, با عيسى بن مستفاد, يكى هستند; لذا ذيل نام عيسى ضرير مى گويد: (ظاهراً او همان عيسى بن مستفاد ضرير است كه پس از اين ـ ان شاء اللّه تعالى ـ ياد خواهد شد).
مامقانى, براساس اين نظريه, حكم كرده است: صدوق در باب الدماء از كتاب فقيه, در وصف او به عنوان ضعيف, متفرد است (من لايحضره الفقيه, ج 4, ص 69, ح 12); در حالى كه در كتاب فقيه, از (عيسى الضعيف) ياد شده است, نه عيسى بن مستفاد; نيز مامقانى بيان مى دارد: كلينى در كافى, باب (انهم(ع) لم يفعلوا شيئاً الاّ بعهد), اين نام را به عيسى ضرير گردانيده است; در حالى كه در كافى, از (عيسى بن مستفاد) ياد شده است, نه عيسى ضرير.
عاملى كه او را به اين خلط واداشته است اين ادعاست كه صاحب اين سه نام, يك تن است; با آنكه بر اين ادعا, دليلى وجود ندارد.
آنچه مى توان دليل آورد, فقط اتحاد عيسى ضرير و عيسى ضعيف, به دليل اتحاد راوى و مروى عنه است; چنان كه گذشت.
به اين دليل, شيخ محمدتقى شوشترى در قاموس الرجال, به نقد كلام مامقانى پرداخته است. ايشان, ابتدا كلام مامقانى را نقل مى كند كه گفته است: (شيخ صدوق در كتاب فقيه, باب تحريم الدماء, او را به (ضعيف) وصف كرده و كلينى در كافى, در باب (انهم(ع) لم يفعلوا شيئاً الا بعهد) او را به ضرير تغيير داده است).
آن گاه شيخ محمدتقى شوشترى در نقد اين كلام مى گويد: (اين كلام, خطاست; زيرا آنچه در فقيه آمده, عيسى بن مستفاد ضعيف نيست, بلكه عيسى ضعيف است; و صدوق به آن متفرد نيست, بلكه در كافى و تهذيب نيز مانند آن آمده است. مدعاى او درباره كلينى نيز خطاست. مدعاى تغيير, در زمانى صحيح بود كه او اين خبر را روايت كرده بود, در حالى كه اين خبر ديگرى است به لفظ (عيسى بن المستفاد, ابوموسى الضرير)… و عيسى ضعيف, شخص ديگرى غير از اوست كه از امام صادق(ع) روايت مى كند) (قاموس الرجال, ج 7, ص 280).

3. عيسى بن مستفاد و مصاحبت او با امام كاظم و امام جواد(ع)
عيسى بن مستفاد, از امام جواد(ع) نيز روايت كرده است; چنان كه بعضى از دانشمندان رجالى نيز گفته اند; از جمله: نجاشى (رجال نجاشى, ص 297), علامه حلى (رجال علامه, قسم دوم, ص 242), شبسترى (احسن التراجم, ج 1, ص 448 ـ 449), آقابزرگ تهرانى (الذريعة, ج 25, ص 103).
ابن داوود حلى در رجال خود, گرفتار سهو شده, عيسى را از اصحاب امام باقر(ع) برشمرده است. وى مى گويد: (عيسى بن مستفاد بجلى, ابوموسى, ضرير, از اصحاب امام باقر(ع), نجاشى از او ياد كرده) و سپس از قول نجاشى مى افزايد: (لم يكن بذالك)8 (رجال ابن داوود, قسم دوم, ص 265, ش 1176).
اين, سهوى است از قلم شريف او كه منشأ آن, عدم تمييز ميان ابوجعفر اول (امام باقر(ع)) و ابوجعفر ثانى (امام جواد(ع)) است; زيرا كنيه ابوجعفر ـ به اطلاق, بدون قيد ـ به ابوجعفر اول (امام باقر(ع)) باز مى گردد. علامه مامقانى (تنقيح المقال, ج 2, ص 363) و علامه استرآبادى (منهج المقال, ص 265) به اين سهو تنبه داده اند.
به هرحال, عيسى بن مستفاد, از اصحاب امام كاظم و امام جواد(ع) بوده, نه از ياران امام باقر(ع) ـ چنان كه در سهو ابن داوود ديديم ـ و نه از اصحاب امام صادق(ع), چنان كه از بيان مامقانى فهميديم.

4. ابن مستفاد و كتاب الوصية
پس از بحث هاى گذشته, مى گوييم: عيسى بن مستفاد كتابى دارد به نام كتاب الوصية كه دانشمندان رجالى نسبت اين كتاب را بدو تصريح كرده, بعضى اسانيد نيز اين كتاب را ياد كرده اند. برخى از اقوال آنها چنين است:
نجاشى مى گويد: (عيسى بن مستفاد, ابوموسى بجلى ضرير, از امام ابوجعفر ثانى (امام جواد عليه السلام) روايت كرده, ولم يكن بذالك. مشايخ ما, آن را روايت كرده اند به اين سند: (عن ابى القاسم جعفربن محمد, قال: حدثنا ابوعيسى عبيداللّه بن الفضل بن هلال بن الفضل بن محمد بن احمد بن سليمان الصابونى, قال: حدثنا ابوجعفر محمد بن اسماعيل بن احمد بن اسماعيل بن احمد, قال: حدثنا ابويوسف الوحاظى, والأزهر بن بسطام بن رستم, والحسن بن يعقوب, قالوا: حدثنا عيسى بن المستفاد. اين طريق, طريق مصرى است كه در آن اضطراب است.
طريق ديگر چنين است: أخبرنا ابوالحسن احمدبن محمد بن عمران, قال: حدثنا يحيى بن محمد القصبانى, عن عبيداللّهبن الفضل). (رجال نجاشى, ص 298, و به نقل از آن: معجم رجال الحديث, ج 14, ص 224 و تنقيح المقال, ج 2, ص 363).
شيخ طوسى مى گويد: (عيسى بن مستفاد. او را كتابى است كه عبيداللّه دهقان, از او روايت كرده است) (فهرست طوسى, ص 181. به نقل از آن: معجم رجال الحديث, ج 14, ص 224; تنقيح المقال, ج 2, ص 363 و مجمع الرجال قهپايى, ج 4, ص 306).
ابن غضائرى مى گويد: (عيسى بن مستفاد, ابوموسى بجلى ضرير, كتاب الوصية از آنِ اوست كه سندش ثابت نشده و او خود, ضعيف است) (معجم رجال الحديث, همان; تنقيح المقال, همان و مجمع الرجال قهپايى, ج 4, ص 306 ـ 307).
علامه حلى مى گويد: (عيسى بن مستفاد بجلى, كنيه ابوموسى و لقب بجلى ضرير داشت, از امام جواد(ع) روايت كرد. (ولم يكن بذاك)… كتاب الوصية از آنِ اوست كه سندش ثابت نشده و او, خود ضعيف است) (رجال علامه, قسم دوم, ص 242).
مولى محمد اردبيلى مى گويد: (از امام جواد(ع) روايت كرد. (ولم يكن بذاك). او راست كتاب الوصية (به نقل از: نجاشى و علامه حلى). روايت از امام كاظم(ع) برايش ياد مى شود. كتاب الوصية دارد كه سندش ثابت نشده و خودش ضعيف است (به نقل از علامه حلى) (جامع الرواة, ج 1, ص 654).
علامه مجلسى در مرآة العقول, ضمن شرح روايت كلينى در كافى ـ كه به سند خود از عيسى بن مستفاد, از امام كاظم(ع) روايت كرده ـ مى گويد: (كلينى آن را از كتاب الوصية نوشته عيسى بن مستفاد برگرفته, كه از اصول معتبر است) (مرآة العقول, ج 3, ص 193).
علامه مجلسى, در بحارالانوار نيز پس از نقل بخش عمده اى از كتاب الوصية ـ به واسطه كتاب طُرَف من الانباء والمناقب نوشته سيد ابن طاووس ـ مى گويد: عيسى و كتابش در كتاب هاى رجال ياد شده اند و من سندهاى فراوان به آن دارم. (بحارالانوار, ج 22, ص 495).
شبسترى مى گويد: (عيسى بن مستفاد بجلى ضرير, محدث امامى, ضعيف الحال, كتاب الوصية از آنِ اوست, امام جواد(ع) را درك كرد و از او نيز روايت كرد)(احسن التراجم; ج 1, ص 448 ـ 449).
شيخ آقابزرگ تهرانى مى گويد: (عيسى بن مستفاد… راوى از امام جواد(ع)… ابن طاووس در كتاب الطرف من الانباء بسيار از آن نقل كرده است) (الذريعة, ج 25, ص 103).
تمام اين تصريحات, بدون ترديد, نسبت كتاب الوصية به عيسى بن مستفاد را ثابت مى كند. قوى ترين دليل بر اين امر, آن است كه بيشتر مطالب كتاب به دست ما رسيده است; بدين سان كه شيخ هاشم بن محمد در كتاب مصباح الانوار و سيد ابن طاووس در كتاب الطرف, بسيارى از اين احاديث را نقل كرده اند; علاوه بر اين, با اسانيد فراوان به علامه مجلسى رسيده است و اين براى آگاهى از مطالب كتاب الوصية و ويژگى هاى آن كافى است; ضمن آنكه مطالب آن در باب امامت و وصيت در منبع ديگرى نيامده است.
در مورد برخى تعبيراتى كه دانشمندان رجالى درباره كتاب و راوى آن دارند, به پژوهشى تفصيلى نياز است تا اعتماد بر كتاب و روايات و راوى آن, ثابت شود.

5. ابن مستفاد و كتاب الوصية در ميزان نقد رجالى
در خلال مطالب گذشته, بعضى اقوال دانشمندان رجالى متقدم و متأخّر, در مورد ميزان اعتماد بر عيسى بن مستفاد و كتاب الوصية مرور شد; اين, علاوه بر سخنان ديگران است; همچون كلام مامقانى كه مى گويد: (به هرحال, وى ضعيف است) (تنقيح المقال, ج 2, ص 363) و علامه مجلسى كه در كتاب رجال خود مى گويد: (عيسى بن مستفاد بجلى ضرير, ضعيف) (رجال مجلسى, ص 276, ش 1387) و ابن داوود كه گاهى عيسى بن مستفاد را در قسم اول از رجال خود (در ضمن افراد مورد وثوق و اعتماد) و گاه در قسم دوم (در ضمن افراد ضعيف و متروك) آورده و نيز ديگر كلمات بزرگان و دانشمندان علم رجال.
در ضمن پيگيرى اين كلمات, مى بينيم تمام اين مطالب به ديدگاه هاى نجاشى و ابن غضائرى بازمى گردد. كشى اساساً از عيسى و كتابش ياد نكرده و شيخ طوسى تنها از او و كتابش و روايت از عبيداللّه دهقان ياد كرده است; بدون آنكه از مدح يا قدح سخن گويد.
به هرحال, در اينجا, ناگزير بايد چند مبحث را براى بيان و بررسى وضعيت عيسى و كتاب الوصية متعرض شويم:

1 ـ 5. بحث اول: ارزش تضعيف ها و توثيق هاى متأخران
در مباحث علم رجال, روشن شده است كلام متأخّران رجالى در جرح يا تعديل راويان, بر ديگران حجّت نيست و اين برخلاف متقدّمان است; يعنى كسانى چون: طوسى, نجاشى, ابن غضائرى, كشّى و دانشورانِ پيش از آنها. منظور از متأخران نيز بزرگانِ پس از اينان اند. اما كلام متقدمان, گذشته از خودشان, بر ديگران حجت است; زيرا حكم آنها در مورد راويان, غالباً از روى حس و قطع و يقين يا از اطمينانِ متأخم به علم است; به دليل نزديكى به دوره راويان و نص و معصوم; از اين رو, اجتهاد در حكم در مورد راويان, از آنها بعيد به نظر مى رسد, مگر موارد اندك; زيرا اجتهاد در برابر امور محسوس است, كه در بهترين فرض, تحصيل حاصل به شمار مى آيد و در فرض هاى ديگر, مخالف حكمت است; چون اجتهاد در برابر نص ّ خواهد بود كه از مانند آنها بسيار بعيد است.
در مقابل آنها متأخران اند. آنها از عصر راويان دور افتاده اند; لذا توثيق ها و تضعيف ها, سينه به سينه, چنان كه نزد متقدمان بود, به آنها نرسيده است; پس به اعمال نظر در حكم در مورد راويان نيازمند شدند. از سوى ديگر با اختلاف دلائلى كه به آنها رسيده و با اختلاف عقول, نظرها و اجتهاد متفاوت مى شود; از اين رو بديهى است حكم صادر از آنها در مورد راويان, فقط بر خود آن بزرگان حجت باشد.
بر اين اساس, عمده حكم ها در مورد عيسى بن مستفاد, از متقدمان, همان است كه از ابن غضائرى نقل شده است و آنچه نجاشى گفته, نه ديگران. علامه و ابن داوود حلى و دانشمندانِ پس از آنان, از متأخران به شمار مى آيند كه بر ديگران حجت نيستند; از اين رو پيروى از آنها در موارد اجتهادى خودشان ـ چنان كه از مطالب گذشته روشن شد ـ ضرورت ندارد.
نكته ديگر اينكه: تضعيف هاى متأخران نسبت به عيسى بن مستفاد, بر آنها اعتماد نمى آورد; زيرا وقتى درست بنگريم, مى بينيم تمام عبارات, به كلام نجاشى برمى گردد. علامه نيز عبارت ابن غضائرى را بر آن افزوده است; تا آنجا كه مامقانى, تضعيف او را از علامه نقل كرده است; با آنكه علامه در كتاب خلاصة الاقوال, فقط كلام نجاشى و ابن غضائرى را آورده كه مدعا را نمى رساند; همان طور كه در سطور آينده نيز روشن خواهد شد.

2 ـ 5. بحث دوم: تعيين دايره اعتماد بر تضعيف هاى ابن غضائرى و محدثان متقدم قمى
بيشتر بزرگان ما در تعيين ميزان اعتماد بر تضعيف هاى محدثان متقدم قمى و ابن غضائرى به طور خاص و قدما به طور عام, ترديد دارند; زيرا ضعف در نظر آنان, اعم از ضعف در نظر متأخران است. آنان, به كسى ضعيف اطلاق مى كنند كه از ضعفا روايت مى كند يا بر احاديث مرسل اعتماد كند يا در ضبط, ضعيف باشد, يا حافظه او ضعيف باشد, يا در مورد برخى از جزئيات عقايد كه به راستى در زمره اصول عقايد نيست, با آنها مخالف باشد; مثلاً اگر راوى در مورد مقامات ائمه اطهار(ع) به مطالبى معتقد باشد (مانند نفى سهو از آن بزرگواران(ع) كه متقدمان قم و ابن غضائرى به آنها عقيده ندارند, يا ديگر مراتبى كه براساس برهان هايى كه در نظر آنها قطعى است كه شيعه از قديم و جديد ـ به جز عده اى معدود ـ با آنها هم عقيده است, در اين صورت, آن راويان معدود را ضعيف مى دانند; با آنكه اين كار, با اجماع عملى در سيره ديگر دانشمندان رجالى شيعه, مخالف است.
در اين حال, راوى, حتى به فرض پاره اى از اين اوصاف, در نفس خود, (ثقه) باقى مى ماند; زيرا كسى كه از ضعفا روايت كند, مرويات او, فقط به دليل روايت از ضعفا ضعيف مى شود و به معناى ديگر ضعف نمى رسد. اين مسلم است, اما ـ چنان كه واضح است ـ نه به اعتبار قدح در عدالتش.
شاهد بر اين مطلب, آن است كه علماى اهل درايت مى گويند: (فلانى ثقه است, ولى از ضعفا روايت مى كند) و به همين سان در مورد اوصاف ديگر; مثلاً مى گويند: (فلانى صدوق است, ولى حافظه اى ضعيف دارد) يا (فلانى صدوق است, ولى در ضبط دقت ندارد). آنها هيچ گاه به طور مطلق, (ضعيف) نمى گويند, بلكه ـ مثلاً ـ مى گويند: (ضعيف فى الحديث), به اين معنى كه قلت حفظ يا كثرت وهم يا مشكلات ديگرى دارد.
با اين توضيح, ضعيف در نظر آنان عام است: گاهى به معناى ذم و گاه به معناى حرج, و تفاوت بسيارى بين اين دو معنى وجود دارد.9
اوصاف ذم, وقتى بر راوى اطلاق مى شود كه او حافظه ضعيف داشته باشد, يا اتقان او اندك باشد يا توهم او زياد باشد, يا از ضعفاء روايت كند, يا ديگر ويژگى هايى كه مشكلى در عدالت او پديد نمى آورد.
اما اوصاف جرح, زمانى به راوى گفته مى شود كه راوى, فاسق يا اهل بدعت يا دروغگو باشد يا ديگر ويژگى هايى كه عدم عدالت او را برساند; البته متأخران, گاهى اين دو مصطلح را به جاى هم به كار مى برند; اما با قرائن لفظى و سياق, موضوع آن مشخص مى شود ـ كه امر, در اين مورد, آسان است.
بدين روى, نمى توانيم تضعيف ابن غضائرى نسبت به عيسى بن مستفاد را معتبر بدانيم; زيرا شايد به دليل يكى از امورى باشد كه ياد شد. گواه اين مطلب, نابيناييِ عيسى است كه به دليل آن, به طور طبيعى, ضبط مطالب ـ از جمله كتاب الوصية ـ بر او دشوار مى آيد; بنابراين ممكن است تضعيف ابن غضائرى به اين دليل باشد يا به اين علت كه مطالبى در كتاب الوصية در باب مقامات پيامبر, اميرالمؤمنين, حضرت زهرا و امامان معصوم(عليهم السلام) آمده است كه ابن غضائرى نمى پسندد يا به دليل ديگرى موجب تضعيف شده است كه نمى توان بر آنها اعتماد كرد; بر مبناى مطالبى كه توضيح اجمالى آن بيان شد.
دانشمندان علم رجال ـ بعد از پژوهش و بررسى ـ تصريح كرده اند: در مورد تضعيفات محدثان متقدم قم و ابن غضائرى ترديد دارند و آنها را به حساب نمى آورند. در ادامه برخى از تصريحات آنها را مى آوريم.
ابوعلى حائرى مى گويد: (پوشيده نيست كه برخى از قدما ـ مخصوصاً قمى ها و ابن غضائرى ـ عقايد خاصى در مورد ائمه(ع) بر مبناى اجتهاد خود داشتند كه تعدى از آن را غلو و ارتفاع مى دانستند; لذا آن را روا نمى داشتند; تا آنجا كه نفى سهو از پيامبر(ص) را غلو مى دانستند, بلكه گاهى, مواردى را غلو مى دانستند; مانند تفويض امر به امامان(ع) كه مورد اختلاف است يا نقل معجزات از ائمه, يا اغراق در جلالت شأن امامان, يا اشاره به علم آن گراميان به مكنونات آسمان و زمين, كه اين را (ارتفاع) مى دانستند كه تهمت هايى در پى داشت). (منتهى المقال, ج 1, ص 77).
ابوعلى حائرى همچنين مى گويد: (روشن است كه قدما در مسائل مبنايى با هم اختلاف داشتند; بدين روى چه بسا مطالبى در نظر آنها فاسد يا كفر يا غلو بود, در حالى كه نزد ديگران چنين نبود, بلكه عقيده به آن را واجب مى دانستند; پس بايد در موارد جرح آنها ـ كه براساس چنين مبنايى است ـ تأمل كرد) (همان).
غروى در فصول, ضمن اشاره به تعداد الفاظ ذم ّ راوى مى گويد: (يكى از اين موارد, آن است كه مى گويند: فلانى ضعيف يا ضعيف الحديث است. اين كلام به معناى فسق آن راوى نيست; زيرا ممكن است تضعيف او به جهت اعتماد بر احاديث مرسل باشد… . اگر به اين مطلب تصريح شود, قطعاً دليل قدح راوى نيست, گرچه برخى از علما ـ مانند بسيارى از محدثان قم ـ آن را عامل قدح دانسته اند) (الفصول الغروية, ص 304. نيز ر. ك به: هامش منتهى المقال, ج 1, ص 113).
مولى محمدتقى مجلسى اول مى گويد: (حكم به ضعف يك راوى, جرح او نيست; زيرا فردى عادل را كه در ضبط حديث ضعيف بوده, ضعيف مى دانستند; به اين معنى كه قوت حديث او مانند قوت فرد ثقه نبوده است. به اين دليل, مى بينيم وصف ضعيف را براى فردى كه از ضعفاء روايت كرده يا اخبار را به طور مرسل روايت كرده, به كار مى برند) (روضة المتقين, ج 14, ص 396).
وحيد بهبهانى مى گويد: (چه بسا گاهى مواردى مانند نقل, به معنى وسيله اى [براى تضعيف] مى شود. شايد يكى از اسباب ضعف در نظر دانشمندان رجالى, عواملى مانند قلت حافظه, سوء ضبط, روايت بدون اجازه, روايت از كسانى كه نديده اند و اضطراب الفاظ روايت بود… ; همين گونه است نسبت غلو نزد آنها, تا آنجا كه مى بينيم نفى سهو از امامان(ع) را غلو مى دانستند, بلكه گاهى عواملى ديگر را (ارتفاع) و موجب تهمت مى دانستند; مانند نسبت مطلق تفويض به آن بزرگواران, يا موارد محل اختلاف, يا اغراق در بزرگداشت امامان(ع), يا روايت معجزات و خوارق عادات از آن بزرگ مردان, يا مبالغه در تنزيه آنان از نقايض, يا اظهار وسعت قدرت آنان و احاطه علم به مكنونات غيب در آسمان و زمين) (الفوائد الحائرية, ص 8 / رجال خاقانى, ص 37; ر. ك به: هامش مقباس الهداية, ج 2, ص 297).
سيدحسن صدر كاظمى مى گويد: (بايد در جرح قدماء به چنين امورى تأمل كرد. كسى كه به جايگاه قدح در مورد چنين راويان مشهورى ـ مانند يونس بن عبدالرحمان, محمد بن سنان, مفضل بن عمر, معلى بن خنيس, سهل بن زياد, و نصر بن صباح ـ بنگرد, مى بيند كه چنين قدح هايى قشرى گرى است; چنان كه ياد شد) (نهاية الدراية, ص 168).
مامقانى مى گويد: (اينكه يك راوى را صحيح بدانند, منحصر به عدالت نيست; بدين دليل تضعيف آنها نيز منحصر به فسق نيست) (مقباس الهداية, ج 2, ص 297).
شيخ محمدرضا مامقانى ـ نواده صاحب تنقيح المقال ـ مى گويد: (نتيجه اينكه: تضعيف آنها سبب قدح نيست, برعكس مدح آنها; و ضعف در نظر آنها, اعم است از ضعف در حديث يا ضعف در محدث) (همان, هامش).
كاظمى مى گويد: (… روشن شد كه تضعيف در اصطلاح قديم, اعم از تعبير جديد است) (عدّة الرجال, ج 1, ص 154).
شيخ محمدتقى شوشترى مى گويد: (در زمان مجلسى, چنين شهرت يافت كه كتاب ابن غضائرى اعتبار ندارد; زيرا او در طعن بزرگان شتاب مى ورزد) (قاموس الرجال, ج 1, ص 55); همچنين مى گويد: (در دوره متأخران نيز چنين است) (همان, ص 67).
مولى محمدتقى مجلسى اول مى گويد: (ابن عيسى [يعنى احمد بن محمد بن عيسى اشعرى] گروهى را از قم اخراج كرد, به جهت روايت از ضعفاء و نقل احاديث مرسل. اين كار, به اجتهاد او بود كه ظاهراً در آن خطا كرد, ولى به هرحال, رئيس قم بود) (روضة المتقين, ج 14, ص 261. نيز: عدة الرجال, ج 1, ص 156).
اقوال ديگرى در اين زمينه هست كه وقتى در آن ژرف بنگريم, معنى و مضمون آنها يكسان است.
بر نكاتِ نقل شده مى توان افزود كه ابن غضائرى, گاهى بعضى از راويان را به دليل روايت بعضى از مراتب و مقامات ائمه(ع) كه خود بدان عقيده ندارد, تضعيف مى كند. ما يقين داريم كه پاره اى از مرويات عيسى بن مستفاد در كتاب الوصية ـ كه علو جايگاه هاى معصومان(ع) را يادآور مى شود ـ دليلى قوى براى ابن غضائرى و محدثان قم شده است تا ابن مستفاد را ضعيف يا غالى يا اهل تفويض بدانند; با اينكه چنين مطالبى از اصول مسلم اعتقادات شيعه در گذشته و حال بوده است; چنان كه بيشتر مضامين اين كتاب را ـ اگر نگوييم تمام آنها ـ در كتاب هاى معتبر بزرگان شيعه مى بينيم; مانند كلينى, مفيد, سيدمرتضى, عياشى, طوسى و ديگران; حتى صدوق و محدثان قمى.
نكته مهم اين است كه مرويات عيسى بن مستفاد در كتاب هاى حديثى شيعى, مانند كافى, تهذيب, فقيه و استبصار, فقط در حوزه مطالب كتاب الوصية و مقامات بلند امامان معصوم(ع) است; با اين همه اين نكته رجحان مهمى دارد, بلكه شايد تنها دليل تضعيف عيسى توسط ابن غضائرى همين باشد; با آنكه هيچ گونه دلالتى ـ چنان كه بيان شد ـ بر تضعيف ندارد.
تمام اين مطالب, در صورتى است كه نسبت كتاب رجال را به ابن غضائرى يا پدرش بپذيريم; در حالى كه اين مطلب محل ترديد است و بعضى از بزرگان, اين نسبت را نفى كرده اند; مانند آيت اللّه خويى كه پس از ذكر دلايلى در نفى اين نسبت, مى گويد: (از مجموع اين مطالب نتيجه مى گيريم كه كتاب منسوب به ابن غضائرى قطعى نيست, بلكه برخى از دانشمندان به طور جزم و قطع, آن را جعلى دانسته, گفته اند برخى از مخالفان آن را جعل كرده و به ابن غضائرى نسبت داده اند) (معجم رجال الحديث, ج 1, ص 96 نيز مقدمه رجال مجلسى, ص 29 ـ 30, نوشته عبداللّه سبزالى).
علاوه بر آن, جمعى, از جمله كاظمى تصريح كرده اند: ابن غضائرى مجهول الحال است. كاظمى مى گويد: (او مجهول الحال است و مقامش روشن نيست. او شيخ المشايخ نيست; چنان كه جمعى از اهل اين شأن, تصريح كرده اند) (عدة الرجال, ج 1, ص 419).

الرد مع إقتباس